( مجالی برای گریستن )
همیشه یک عروسک شهید در خوابهایم شناور است
با پژمردگی تبسمی از گل یاس بر لبانش
و هول زمستان بر دستانش
این است یادگاریهای بازیگوشیهایت
همه چیز در حال از هم پاشیدن است
کوهها دارند استقامتشان را می پوسند
جنگلها شکوهشان را
و من زلالی ابیات آب را
انبساط این دایره خون ایست نمی شناسد
انگشتان ریخته ویکتور خارا
ضجه سمفونیهای بتهون
نگاه ابدی چگوارا
سکته حیات در حلبچه
چه آیه هایی در تقدس خود خشکیدند
چه انقلابهایی در فریادشان کر شدند
تورا می بینم با آن گردباد سیاه بر دوشت
به کجا می رانی ؟
به خواب کدام فرهاد شبیخون می زنی ؟
برگی از گل یاس می خواهم برای آغوش اشکهایم
آیا مجالی برای گریستن مانده ؟
..............................
طیب دَشتانی
کردستان – اربیل – 27/11/2011